آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

276. سردرد

دخترکم سرش درد میکنه فکر کنم! چون همش دستش رو سرشه :( مامانایی که واکسن زدید از عوارض واکسنه یعنی؟؟؟  زنگ زدم به دکتر پروند و گفت یا از عوارض واکسنه یا سرما خورده و یا دندونشه! حالا فکر کنم دو تاش همزمانه! هم واکسن و هم دندون ... طفلی بچه م :* ...
17 آذر 1392

275. زبان آمیتیس!

خیلی بانمک و با جدیت حرف میزنی ولی خوب ما نمیفهمیم چی میگی :) مامانبزرگه بهت میگه آمیتیس قربونت برم زبونت کجاییه؟؟؟ خیلی جدی نگاهش کردی و گفتی : مِ خودیه :* امروز خونه ی بابایی اینا بودیم ... عموها و عمه ها اومده بودن ... وروجک رو هرجا میذاشتیم میرفت رو پای آنیتا مینشست! آخه اینهمه جا مادر من:) خوب پاش درد گرفت بچه :) عاشق آدامس شدی! تا من میام بجوم میای به زور از تو دهن من درمیاری و میخوری! وقتی قایمش میکنم تو سقم از پایین تو دهن منو نگاه میکنی و نشونه گیری میکنی و بالاخره درش میاری :* 
15 آذر 1392

274. بادابا

یه عروسک داری از این بیبی الایوها ... یه سری کلمات رو به زبون بچه گونه میگه که تو خیلی بامزه باهاش تکرار میکنی:* یکیش یه چیزی تو مایه های بارابا یا بادابا ءه ... امروز عروسکت رو میخواستی و اومدی بهم میگی :بادابا :* قربونت برم براش اسم گذاشتی:) من هیچوقت اسباب بازیهام اسم نداشت! آهان اون مزرعه هه رو هم که میخوای میگی :موووو :* چند روزه خودت رو لوس میکنی و صورتت رو یه شکل بامزه ای جمع میکنی ... یاد اونموقع ها میفتم که به انیتا میگفتیم موش شو :) مامانبزرگه هم رفت خونه شون ... کلاهت رو بافت ولی شالت رو برد که ببافه ... کامواش خیلی ظریفه دیر بالا میاد . راستی بالاخره دندون نیش پایین سمت چپ نوکش اومد بیرون:) مبارکه:*
14 آذر 1392

273. بدترین شب زندگیم!

وااااای دیوونم کردی رسمااااا ... تب میکنی با استامینوفن خارجی اونم دو برابر دوز هم پایین نمیاد! بعد بروفن میدم با اونم انگار نه انگار!!! تازه بروفن هم ایرانی نیست!!! این چه واکسنیه؟؟؟ بهم گفت تو روز هر 6 ساعت دو برابر وزن استامینوفن ولی تقریبا از 4 ساعت و نیم بیقراری شروع میشد :( تو شب هم گفت هر 4 ساعت که بازم تقریبا 3 ساعت 1 بار شد! بابا ساعت 10:30 خوابید و من و مامانبزرگه تا 3:30 بودیم ... بعد دادمت به بابا که یه کم بخوابم که انقدررررررر جیغ زدی که بازم پاشدم گرفتمت ! یه ذره در حد نیم ساعت خوابیدی و منم بیهوش شدم ... دوباره پاشدی به جیغ زدن که بابا از تو اتاق بردت ... دیگه ساعت 7:30 داغون از خواب بیدار شدم دیدم تو هنوز شنگولانه نشستی! مه ه...
13 آذر 1392

272. واکسن

امروز رفتیم واکسن 18 ماهگیت رو تزریق کردیم ... از اونجایی که قطره ی فلج اطفال نایابه!!! و نمیدونم چرا؟! چون ایرانیه ... خوب واسه چی نایاب شده؟؟؟ هیچی دیگه دکتر پروند گفت از مرکز بهداشت های دور و بر بپرس اگه داشتن برو همونجا تزریق کن ... منم زنگ زدم همین مرکز بهداشت خودمون گفت 3شنبه زنگ بزن ببینیم داریم واکسن یا نه! منم صبح زنگ زدم و مامانی اومد دنبالمون و رفتیم واکسن زدیم و اومدیم ... دو تا به جفت دستهات و یه قطره ... طفلی بچه م کلی جیغ زد :( بعد از ما دو تا نی نی دیگه هم اومدن ... بعد بعنوان جایزه صندلیت رو بردم باد زدن برات و کلی باهاش حال کردی:) دیگه راحتیم ایشالا تا 7 سالگی :) آهان راستی قرار بود بابا مرتضی مرخصی بگیره این روزا رو ولی چو...
12 آذر 1392

271.تغییر!!!

دلم تغییر میخواست و چیزی به ذهنم نرسید ... پس بالاخره ملحفه ی جدیدت رو برات پهن کردم:) مبارکه مامانی :* بیشتر مبارک میشه اگه روش بخوابی :))   هرچی میبینی میگی به به ! قربونت برم که همه چی رو خوراکی میبینی ولی هیچی هم نمیخوری :( چیزی بهت میدیم اگه حسش باشه میگی :سی :* که اصولا همون مرسی ه ؛) ...
10 آذر 1392

270. بیداریم!

من جای غریبه که میرم خوابم نمیبره ... امیتیس هم از حدود 4 بیداره ... هیچی دیگه من کتاب میخونم اونم میچرخه! الان رفته باباش رو بیدار کرده میگه : بابا ... مآنی :) بابا هم گفت مامانی خوابه بدو برو بخواب و خودش خوابش برد :)) اینم از الطاف دخترک به مامانبزرگش :))  
9 آذر 1392

269.مآآنی!

امروز هی دور مامانی میچرخیدی و اونم کار داشت تحویلت نگرفت ... آخر برگشتی گفتی مآآنی :* دیگه نمیشد بغل نکردت :)) راستی دماوندیم :) اسبت رو هم آوردیم اینجا ... آخه خیلی حرکات آکروباتیک باهاش انجام میدادی و من اعصاب ندارم ... میری روش وایمیسی و تعادلت رو حفظ میکنی ... جدیدا دیدم میخوای بری پشتش که یه لبه ی کوتاه داره وایسی!!! بعدم خیلی شدید توش تاب میخوری و میترسم کله کنه ... دیشب با خاله مهسا اینا رفتیم پدیده ... دیگه نمیرم ... کیفیتش اومده پایین و قیمتش زیاد شده مهمتر از همه رفتار زشت پرسنلشه ... دوستشون ندارممممم! ...
8 آذر 1392

268. نی نی جدید

پریشب نی نی جدید خانواده ی بابا مرتضی بدنیا اومد ... یه پسر کوچولو که مرتضی میگه شکل باباش و عموشه :) اسمش هم آدرین هستش ... مبارکه عمو مصطفی و خاله مریم :* پریشب بازم بد خوابیدی منم که دیگه اعصابم ضعیف شده دیروز بردمت دکتر ... تمام مدتی که من تو مطب بودم تو و بابا تو حیاط بدو بدو میکردین تا نوبتمون بشه ... بنظرم سرماخوردگی معمولی از ویروسی بهتره :) خلاصه رفتیم و معاینه شدی و معلوم شد دندونهای نیشت هستن و حدسم درست بود ... از اونجایی که همچنان شکمت شل کار میکنه 2 تا داروی جدید گرفتی و خدا رو شکر باکتریایی نیست ... چون وزن اضافه کرده بودی ... دو بار تو مطب عوضت کردم! تو خونه اصلا اینجوری نبودی تو مطب پدر منو درآوردی ... واکسن آنفولانزا هم...
6 آذر 1392